ورود

15 دیدگاه برای «ورود»

  • کاظم اسپرهم
    7 نوامبر 2016 در t 8:13 ق.ظ
    Permalink

    سلام احترام بی پایان به عاشقان طبیعت ایران
    شما که پر از نشاط و شور و شوقید و ذوق آفرین و انگیزه ساز
    ادبیات کوه از جنس معرفت است و در واقع بیان و تذکر معرفتی که شما کوه نوردان و شیفتگان کوهستان ساخته و یافته اید و به جامعه ی ادبی افزوده اید الهام بخشی کوه و کوهستان جان شیفته انسان را همواره تحت تأثیر قرارداده و او را وادار به عکس العملهای بسیار ظریف و دقیق نموده است به گونه ای که انسان بخشی از شئون معنوی و مادی خود را با کوه به اشتراک گذاشته و او را در حیات معنوی خود شریک کرده است و اینگونه از کوه و انسان ادبیاتی لطیف آفریده شده است . در این مجموعه ذوقی که قطعاً بسیار ناقص است و جز تذکاری فرحبخش و شوق آفرین نخواهد بود به زوایائی از ادبیات کوه پرداخته خواهد شد تا به تدریج دقائق و لطائف و تعاریفی از عشق انسان به کوه نمایان گردد . به یاری خدا

    پاسخ دادن
  • کاظم اسپرهم
    7 نوامبر 2016 در t 8:16 ق.ظ
    Permalink

    کاظم گفته:
    30 شهریور 1395 در 8:40 ب.ظ
    ستیغ کوه – در ادبیات کوه می توان به باشکوه ترین واژه که برای هر کوهنورد و طبیعت دوست زیبا و فریبا و شگفت انگیز و آشناست رسید و آن واژه ی ستیغ کوه است این واژه ی الهام بخش و غرور آفرین در لغت فارسی به معنای بلند ، ایستاده ، مانند ستون و نیزه است و بلند ترین تیغه ی کوه را ستیغ کوه می گویند نه تنها شعرا بلکه حکما و عرفا هم بر این معنا نظر دارند و در پرتو ان حقیقت بلکه حقایقی را می جویندای عاشق طبیعت این تذکر برای آن است که تو با این منظر باشکوه دیدارها تازه می کنی پس با معرفتی عمیقتر آن را بنگر .هر چند شاهد در اشعار حکما و عرفا فراوان است لکن تنها برای اختصار به نمونه ای بارز از منوچهری دامغانی اکتفا می کنم ؛ تو گفتی گر ستیغ کوه سیلی فرود آرد همی احجار صد من اشاره به این است که اگر سیل از ستیغ کوه برخاست با خود سنگهای گران و عظیم می آورد نه مانند سیلهای پائین دست که بار آنها ریگ و خاشاک باشد .پس ای عزیز در محضر بزرگانی نشین و سخن از کسانی شنو که بر ستیغ اند نه در حضیض تا معارف گران نصیبت شود و نورانی گردی.اما بدین بهانه سروده ای که هم امروز سروده ام تقدیم جان شیرین و عاشق عاشقان طبیعت می کنم :
    در ستیغ کوه استادی به ابر تیره خیره
    گمان بردی که باران می گشاید آفتابی را
    تنت خیس عرق بود و به باران شسته شد گوئی
    زسر برده فلک با شرشر باران خرابی را
    و تو چون آفتابی از ستیغ کوه تابیدی
    نمایان ساختی بر مردمان خورشید نابی را
    بمان در اوج عزت ای سراپاعشق
    رسان بر قلبهای تشنه ی عاشق شرابی را
    طنینت خوش سرت خوش دستهایت خوش
    بگیر از خویشتن عکس وبزن بر تارک کهسار قابی را
    پس از تو کهنوردان و سبکبالان می آیند
    ببینند از ستیغ کوه آویزان طنابی را
    به حسرت مانده یاقوت از برای با شما بودن
    روایت کرده با شعرترش یک کهنه خوابی را

    پاسخ دادن
  • کاظم اسپرهم
    7 نوامبر 2016 در t 8:19 ق.ظ
    Permalink

    سروده زیر هم تقدیم کسانی که همواره بر ستیغ کوه نظر دارند؛
    29 مهر 1395 در 7:31 ق.ظ
    ای ستیغ کوه
    عشق افشان نگاهی
    فکن بر کوه عاشق پیشه
    کاتش بر جگر دارد
    که درد عشق را داند
    بلندائی که
    شال کهربائی بر کمر دارد
    بلا گردان ندارد عاشق صادق
    برای تیغ و تیر آتشین
    دل را سپر دارد
    نه بالی تا ببالد
    نه پری تا بپرد
    بدون بال و پر
    عنقای عاشق
    شوق پروازی دگر دارد
    به یک معراج ماند
    هر صعود از کوه،
    یاقوت
    اگردیدار یاری
    قله دراوجی به سردارد
    26/7/95 تهران

    پاسخ دادن
  • کاظم اسپرهم
    7 نوامبر 2016 در t 8:20 ق.ظ
    Permalink

    کاظم گفته:
    31 شهریور 1395 در 9:20 ق.ظ
    کمر کش کوه – در ادبیات فارسی کمر کش کوه جایگاه خاص خود را دارد نماد ایستادگی و دست نیافتنی است پهلوانان و راست قامتان و بهادران لشکر را کمرکشان سپاه در شاهنامه نامیده اند یا فرهاد را با تیشه به کمرکش کوه فرستاده اند بر آن کوه کمر کش رفت چون باد کمر دربست و زخم تیشه بگشاد در ادبیات معاصر کمرکش رادر معنای میانه ی کوه استفاده کرده اند من در کمرکش کوه خوشحال می دویدم اما کمرکش کوه به کوهنورد میآموزد که هرچه قدر باشدو سمج موقعیتی وجود دارد که به آن دست نخواهد یافت و عرفانی ترین آموزه ی کمرکش کوه همان رساندن مفهوم عجز است انسان در برابر خالق قادر علی الاطلاق عجز بی نهایت است و هرچه توان دارد از اوست و به قدر است و اندازه دارد و از آن خود او نیست کما اینکه به او توان داده اند و از او می گیرند و در قرآن کریم فرموده ای انسان تو به ارذل العمر می رسی که ناتوانی از مولفه های اصلی آن است و ما همواره شاهدیم که چه قدرتمندانی به ناتوانی محض رسیده اند این آموزه انعکاس اخلاقی هم دارد و آن فروتنی در اوج اقتدار است که مولا , فرموده تواضع عن رفعت و همچنین کوهنوردی که به عجز خود در برابر حضرت حق معترف شد از او مدد می خواهد و به او پناه می برد .بیش از این سخن دراز نکنم و قطعه ای از پائیز جان اخوان ثالث را تقدیم می کنم به عاشقان طبیعت ایران؛
    پائیز جان! چه شوم چه وحشتناک
    اینک بر این کناره دشت اینک
    این کوره راه ساکت بی رهرو
    آنک بر آن کمرکش کوه آنک
    آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
    از یاد روزگار فراموشت.

    پاسخ دادن
    کاظم گفته:
    31 شهریور 1395 در 9:28 ق.ظ
    درکمرکشهای کوهستان
    که عجز و لابه می بارد از اندام یلان
    یکبار
    بگو ای یار
    مرا یارای رفتن نیست
    دستی روی سر بگذار
    و
    پیشانی بسای آنگاه مدد خواه و بگو
    تا اوج خواهم رفت
    تا قله
    ولی با تو
    ولی بر بالهای تو

    پاسخ دادن
  • کاظم اسپرهم
    7 نوامبر 2016 در t 8:22 ق.ظ
    Permalink

    کاظم گفته:
    3 آبان 1395 در 7:28 ق.ظ
    سینه کش کوه به شیب تند و تیزآن گفته شده است آن بخش که جای آرام است و مکان رمیدن و آرامیدن غزالان و چمیدن کبک و نشست و برخاست تیهو از این رو به رسیدن آوای شباویز در سینه کش کوه اشارت رفته است . عشایر چادر بر سینه کش کوه می افرازند و از نعمات رسته در آن بهره ها می برند . با نشاط از سینه کش کوه بالا می روند و خسته از آن پائین می آیند. رد پاکوبها در سینه کش کوه الهام بخش شعراست و احساسی متفاوت می آفریند . از جاده هائی که به دل می رسندگاهی صدای دهل می آیداز سینه کش کوهکه حاکی از غم عشقی در دل مرد عاشق زندانیست..سینه کش کوه را چکاد پشت چکاد و گردنه از پی گردنه به دنبال بقعه و ضریح کبود و گرداب جوشان معجزه می گردند و مرا به یاد سینه کش از سی سخت تا دره ای با رودی پرآشوب می اندازد که تمام آن را عدس می کارند و تک درختانش چون مترسکان مهربان سایه ساری برای خستگان می گسترند.
    در سینه کش کوه زندگی جاریست
    غزالان ناز می فروشند
    و کبکان قاه قاه
    به شکوفائی گلبوته ها می خندند
    گاه پنجره ها باز
    و گلستانی دلربا
    در لا بلای آنها
    دیدگان را به نوازش می خواند
    اینجا آبادیست.

    پاسخ دادن
    کاظم گفته:
    3 آبان 1395 در 8:36 ق.ظ
    گرده ی کوه یال سنگی کوه است در حد فاصل دو دره در یک سمت کوه که از صخره و سنگ تشکیل شده و دو طرف آن شیب تند و عمیق دارد. کوه نوردان را گرده ی کوه نام آشناست زیرا همکار و میزبان آنها در صعود است بر قدمهای استوار آنان بوسه سنگی می زند و آنان را در فرا رفتن از صخره هایش یاری می رساند و البته گاهی تکیه گاهی می شود برای ایستادم و دمی آسودن از شیب و چاق کردن نفس ، پس کوه نوردان احترام زیادی برای آن قائلند و برای هر صعود ابتدا به دنبال یافتن این گرده های کوهند تا بر آنها سوار شوند و صعود کنند . بر کوهنوردان عزیز ایران نام آشنا ترین گرده های کوه گرده ی آلمانها در علم کوه است که قله ی شانه کوه و سنگ سماورش نشان از ایستادگی و نماد سترگ عظمت و شکوه علم کوه است در ادبیات معاصر نیز گرده ی کوه الهام بخش شاعران است به قطعه ای از مرثیه ی سهراب سیمرغ نادر نادر پور عاشقان طبیعت را مهمان می کنم :
    …تو در اندیشه ی من چشمه ی جوشان بودی
    زیر آن قبه که همچون سر سبز
    رسته بود از وسط گرده ی کوه
    در کف آجری سرخ حیاط
    که مدام از کف خورشید کویری می سوخت
    آبی از کوزه تو گوئی به زمین ریخته بود
    زیر آن لکه ی نمناک تو پنهان بودی
    گور تو سنگ نداشت
    تو به گمنامی گلهای بیابان بودی
    آه سهراب در آغاز برومندی تو
    چه کسی می دانست
    که پس از آن همه بیدار دلی
    در شب تیره نیسان زمین خواهی خفت …

    پاسخ دادن
    کاظم گفته:
    5 آبان 1395 در 10:09 ق.ظ
    شانه ی کوه به جلو آمدگی روی یال یا دامنه ی کوه را می گویند با توجه به ویژگیهای این موقعیت از کوه تناسبی با شأن و شانه بر قرار می شود ابهت و شکوه کوه را از شانه هایش می توان دریافت .سردوش نامی مرکب برای آن است از این رو الهام بخش شعرا و ادبا بوده و احساس لطیفی از دیدن شانه ی کوه می انگیزد عشق شانه ی مردانه می خواهد وقتی که مثل کوه شانه اش را بالا می دهد تا ابر تمام دلتنگیهایش را ببارد . شانه کوه محکمترین محل اتکاست که بار بر آن می نهند و سدها سر بر آن می گذارند تا بردبارانه مایه ی حیات ذخیره کنند خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدی چند وقتی بود خیلی حس باران داشتم . دختران به دنبال شانه های مردانه می گردند تا از دشواریهای روزگار در امان باشند و پسران هم به دنبال شانه های مهربان و وفادار همسرانی که قلب آنان را پر از عشق کند ؛ شانه هایت هست خانم کوه می خواهم چکار – زلف واکن چنگل انبوه می خواهم چکار ( حامد عسگری) گاهی هم از دیر آوردن شانه گله می کنند ؛ شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت وآجرآجر پیکرم را باد برد- من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند – نیمم آتش سوخت نیم دیگرم را باد برد. اما برخی در این میان شانه بالا می اندازند و از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند و بعضی با کارهای خود شانه های کوه را می لرزانند و امام ره با شنیدن نام حضرت سید الشهدا ع شانه هایش می لرزد و اشک امانش نمی دهد رودها روزی سر بر شانه کوه داشتند و دل از آن بریده اند : تو دل بریده ای از من چنان که رود از کوه – سرت بلند مه روزی به شانه ی من بود. اما شانه ی کوه مرا به یاد شانه های ساوالان ( مهبط وحی ) می اندازد آنگاه که از شهر مقدس اردبیل و یا فراز نمین و بالای تونل حیران به آن نگریسته شود که بسان عقابی که شانه هایش را فراز نموده و بالهای مهربانیش را بر این سامان پهن کرده است رخ می نماید . به تناسب این حسینیه ایران بخشی از چکامه فاضل نظری را به عاشقان طبیعت تقدیم می کنم . شاعر شانه ی کوه را استعاره گرفته و ترکیب شانه ی طوفان را ساخته است :
    عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
    که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
    طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
    که روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش

    پاسخ دادن
  • کاظم اسپرهم
    7 نوامبر 2016 در t 8:36 ق.ظ
    Permalink

    کتف کوه جانب تیغ کوه است که برترین جای نمایان از کوه گفته شده و کت و کول نیز بدان گفته شده است حد فاصل شانه کوه تا بر آمدگی جانبی که مانند کتف انسان است در آن تصویر کوه نوردان را که در زنجیره ای خوشرنگ و منظم به سمت شانه یا قله می روند دیده می شود پیاده همی رفت بر کتف کوه – خروشان پس پشت او در گروه مهر نبوت بر کتف یا میان دو کتف می خورد دل پاکش محل مهر من است – مهر کتف نبی است جای مهار ( خاقانی) بله کتف کوه چون کتف انسان جای بسیار مقدس است و پر بها و امن که نه تنها کوه نوردان بر آن پناهگاه می افرازند بلکه بازرگانان هم در سفرهای تجاری خود بر کتف کوه چادر می افکنند تا از سیلاب و بادو بوران در امان باشند چنانکه منوچهری گفته ؛ که به کتف بر فکند چادر بازارگان- روی به مشرق نهاد خسرو سیارگان . انسانهای مسئول کتفهای قوی و بزرگ دارند زیرا بار بر کتف می نهند و کوه نیز ریزشهای فراز خود را بر کتف حمل می کند . رزمندگان از پوشیدن زره کتفشان سوخته است زیرا بار آن بر کتف است و در رزم تیغ بر کتف می زنند زیرا موجب ناتوانی دشمن می شود. بر کتفتان ای عاشقان طبیعت بوسه می زنم چون بار عشق بر آن می نهید و مسئولیت حفاظت از آن را بر دوش می کشید.

    پاسخ دادن
  • 13 نوامبر 2016 در t 6:33 ق.ظ
    Permalink

    جگر کوه استعاره از جگر انسان است که مرکز انرژی و حرارت و ذخیره قند بدن است و انسانهای شجاع و دلیر را کوه جکر نامیده اند زیرا کوه هم مانند انسان زنده است و در جگر خود حرارت دارد و همین جگر گرم کوه است که منشاً چشمه های آب گرم است هرچند ممکن است ظاهر کوه سخت و سرد و برفی و یخبندان باشد جگر کوه دارای ماگماست مواد مذابی که از لایه های مرکز زمین سرچشمه می گیرد و گاهی از قله های کوه فوران می کند اما این شباهت جگر کوه به جگر انسان دستمایه ادیبان و شعرا و عرفا شده و در ابیات شعر فارسی رخ نموده است دریاکشان کوه جگرباده ای به کف – کز تف به کوه لرزه ی دریا بر افکند ( خاقانی) و صائب نیز داغ جگر عاشق را سوزانتر از داغی جگر کوه دانسته است ؛ گر بر جگر کوه گذارند شود آب داغی که ز عشق تو نهان در جگر ماست.اما فروغی بسطامی می گوید هم دل خسرو شکافت هم جگر کوه کن- کز همه روز آوران عشق تواناتر است.بله عشق است که صد پاره نماید جگر کوه اینگونه هنر تیشه ی فرهاد ندارد.شهریار شعر ایران در شعر بلند خود در وصف کوه و کوهنوردان به جگر کوه هم رسیده است کوه چون ذوق و هنر آزاد است بیستون مدرسه ی فرهاد است رشحاتی که تراود از کوه اشک شوق است و بشوید اندوه قطره ای کز جگر کوه چکد عشق چون شیره ی جانش بمکد . و از فریدون مشیری از چراغ چشم تو معروف است ؛ بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف – ستاره ها را از آسمان بیار به زیر و این هنر عاشق است که فرهاد نماد آن است اما در شعر محمد کاظم کاظمی که سرود زیبای او ورد زبان گردید آمده است ؛ خیمه بگذار و برو بادیه طوفان جوش است کوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است . شهید مدافع حرم هم در وصیتنامه اش نوشت این ابیات را بر سنگ قبرش حک کنند باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است – حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد. کوه است دل مرد ولی کوه نه هر کوه- آن کوه که آتش به جگر داشته باشد. و سرود امروزی از رضا یزدانی چنین است اما ختم کنم کلام را به فاضل نظری شاعر پر آوازه حاضر که تقدیم است به عاشقان طبیعت ایران :
    شور دیدارت اگر شعله به دلها بکشد
    رود را از جگر کوه به دریا بکشد
    گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
    شب که اینقدر نباید به درازا بکشد
    خود شناسی قدم اول عاشق شدن است
    وای بر یوسف اگرناز زلیخا بکشد
    عقل یکدل شده با عشق فقط می ترسم
    هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد
    یکی از ما دو نفر کشته به دست دگر است
    باش تا کار من و عقل به فردا بکشد
    زخمی کینه ی من این تو و این سینه ی من
    من خود خواسته ام کار به اینجا بکشد
    حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
    پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد

    پاسخ دادن
  • 10 دسامبر 2016 در t 4:24 ب.ظ
    Permalink

    دامن کوه – طرف کوه است که به دشت منتهی گردد فراخنای زیر کوه است و پائینتر از کمر کوه تا دشت را دامن یا دامان یا دامنه ی کوه گویند .شهر ها بر آن بنا می کنند و چشمه ساران بر آن فرود آیند جنگها بر آن استوار می شود و سپاه در آن می آرایند همه دامن کوه تا روی شخ سپه بود بر سان مور و ملخ یا چو دشمن ز هر سوی انبوه شد فریبرز بر دامن کوه شدیا کشیدند شمشیر زهر آبدار فتادند در دامن کوهسار یا به هر سو سپاه اندر آمد چو کوه بر آن کوه دامن گروها گروه اینها و بسیاری از ابیات دیگر شاهنامه دامن کوه را منطقه جنگی تصویر کرده اند اما برخی هم به زیبائیهای آن نگریسته اند در دامن کوه کبک شبگیران در رفت بهم برقص با کدری ( منوچهری) عرفا هم برای قرار گرفتن آشوب دل به دامن کوه می روند و در آن سبزه زار و لاله زاران را می بینند چنانکه ابوالسعید ابوالخیر گوید : عارف به چنین رود کناری گیرد یا دامن کوه و لاله زاری گیرد از گوشه ی میخانه پناهی طلبد تا عالم شوریده قراری گیرد گاهی دامن کوه غمناک است ؛ تا عاقبتش فتاده بر خاک بر دامن کوه یافت غمناک نظامی و زلزله بر دامن کوه افکند هزاران کشته می گیرد چون زلزله ی نپال در 2015 که دو هزار کشته گرفت و خنیاگران به طرب آن می نازند شب اندردامن کوه درختان سبز و اندوه میان سبزه و گل نشیمنگاه بلبل اما ناصحان زمان به توحش دامن کوه رحمت می فرستند چرا که میلیونها تن ز فقر و ذلت به ستوه یک مشت غنی قرین صد عز و شکوه گر عصر طلائی تمدن این است رحمت به همان توحش دامن کوه بله هر گاه به تنگ آمدی به دامن کوه بزن که آنکه آید ز دست دل به امان وانکه آید ز دست جان به ستوه گاه سر می نهد به سینه ی دشت گاه رو می کند به دامن کوه تا زند در پناه تنهائی دست در دامن شکیبائی ( فریدون مشیری)
    عاشقان طبیعت ایران دامن کوه ترا یاد دامن خود اندازد که پاک دامنی پیش گیری و از آلودگی بترسی دامنت پر از گل و شقایق باشد و بر دامن زمین سر سائی تا فروتنی در برابر حضرت رب در جانت ریشه کندچون درویشان که در دامن کوه می مانند و اتفاقات دل را رصد می کنند در دامن کوه آئی و تشویش دل بنشانی و قرار گیریچنانکه صائب گفته است از رفتنم غرض نبود جز فروتنی چون دامن بلند زمین بوس می کنم و ختم می کنم به نصیحت ناصح بزرگ ناصر خسرو که فرمود: دامن و جیب مکن جهد که زر بفت کنی جهد آن کن که مگر پاک کنی دامن و جیب و اگر گوش نگرفتی خواهد گفت : امسال بیافزود ترا دامن پیشین زیرا که الف بودی و امسال شدی دال .

    پاسخ دادن
  • 24 دسامبر 2016 در t 9:10 ق.ظ
    Permalink

    سخن خدا با کوهنوردان – افلا ینظرون ..و الی الجبال کیف نصبت به کوهها نمی نگرید که چگونه نصب شده اند .؟ یعنی انسان باید به کوه بنگرد و چگونگی نصب آن را ببیند و البته مقصود از آن متذکر شدن است به اینکه او کیست و کجاست و چه باید بکند و کوه چیست و کجاست و چه ویژگیها و منافعی دارد و با این همه عظمت و پیچیدگی آن را که میتواند طراحی و بسازد و نصب و راه اندازی کند . همه انسانها در منظر خود کوهها را دارند و به عظمت و ویژگیها و فواید آن کم و بیش فکر می کنند اما کوهنوردان عاشق طبیعت در آن زندگی می کنند با آن زندگی می کنند در آن جسم و روح خود را پرورش می دهند به آواز آن گوش می دهند و اسرارآن را در می یابند . کوه هم موجودی زنده است و با کوهنورد انس می گیرد و کوهنورد هم با آن ، به هم مهر می ورزند و از هم لذت می برند کوه تنهائی را دوست ندارد و وقتی گام کوهنورد بر آن می نشیند و خشخش پوتینها قشر کوه را نوازش می دهد جانش آرام می یابد، آنگاه که کوهنورد خسته بر تخته سنگ آن تکیه می زند و از چشمه های جوشانش لبی تر می کند آنگاه که بر قله کوه می ایستد و از فراز آن دره ها را می نگرد و آنگاه که اسرارش را با کوه آواز می کند کوه را بهتر می شناسد آنگاه که بیم باد و کولاک در زیر تخته سنگها پناه می گیرد و می آساید کوه را بهتر درک می کند اگر متوجه باشد ولی این توجه به کوه کافی نیست باید به کوه توجه کرد و به خود و به خالق هردو . اگر انسی و مهری و لذتی هست از کیست و از کجاست؟ عظمت رب را با نگاه به عظمت کوه و عظمت خود دریابید و هر یک را در جایگاه خود بگذارید و این پازل معرفتی را تکمیل کنید . در این میان خود را گم نکنید همواره موقعیت خود را رصد کنید در برابر کوه و حضرت رب جل و علی آنگاه کوه به شما منظری می نماید که بدیع و زیباست و جانتان را سرمست عشق و معرفت می سازد به این هدف بروید تا از شراب طهور بنوشیدکه فرمود و سقاهم ربهم شراباً طهوراً و الا خدای نکرده جزو آن دسته قرار خواهید گرفت که فرمود عامله ناصبه یعنی عمله های رنجکش که جز رنج و سختی نصیبشان نمی شود و ظرفی که داخل آن می تواند شراب طهور باشد اگر خالی باشد سوخته است و اگر داخل آن لجن جوشان باشد که جزغاله است و این نماد دوزخ در دنیای معرفت است. عاشقان کوه را ساده نگیرید و تلاشتان را برای نوشیدن از چشمه حیاتبخش جاودانی ارجمند سازید.

    پاسخ دادن
  • 25 دسامبر 2016 در t 9:23 ق.ظ
    Permalink

    ان الینا ایابهم
    مانند آن قله کوهی که به کوهنورد می گوید بیا من منتظرم ،همه به سوی حضرت رب جل و علی در حرکتیم و او دائم به ما می گوید الیَ یعنی عزیزم بیا ولی عزیزان با چه باری می خواهیم به قصر سلطان آفرینش برویم او خود میآموزد که چه باری برای دیدارش ببریم که با ارزش باشد می گوید برایم قلب سلیم بیاورید جان پاک و پیراسته از آلودگیها ، برای ورود در قصر سلطان آفرینش لباستان و بارتان باید رنگ او را داشته باشد او اصل و تمام مهربانی و عشق وصدق و صفاست و او دارای اوصاف جمیله است این اوصاف برای انسان کوله بار سنگین درست نمی کند بلکه کوله بارش را سبک می کند که بتواند پرواز کند و چقدر بین کوه نوردی و حرکت به سمت خدا تشابه است هرچه به سمت قله می روی بارت سبکتر می شود و سنگینی وا می گذاری و هرچه به سمت حضرت رب می روی هم باید وضع اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم ( پیامبر آمده تا غل و زنجیرها را از گردن و دست و پا ها باز کند ) سنگینیها را باید بنهی و سبکبار شوی در یک کلام برای قصر سلطان پشکل بار نکنیم و باری ببریم که در آنجا خریدار دارد.

    پاسخ دادن
  • کاظم اسپرهم
    1 ژانویه 2017 در t 8:21 ق.ظ
    Permalink

    دین چیست برخاستن از روی خاک
    تا که آگه گردد از خود جان پاک
    کوهنورد آگاه و متوجه به این نکته نظر دارد که هر گامی که به سوی قله می نهد از خاک به سمت افلاک ارتفاع می گیرد خود را در می یابد که عزم جزم کرده تا از آلودگیها و وابستگیهای خاکی ببرد و از خاک برخیزد او را جانیست در حال پرواز که تمام نیروی جسم خود را برای آن صرف می کند تا آرام آرام اوج گیرد و منظری مرتفع یابد اگر انسان بال ندارد تا بی واسطه پرواز کند کوهنوردی این امکان را در اختیار او می گذارد تا این احساس پاک را هزاران بار تجربه کند . اگر جلا دادن جان در حضیض خاک دشوار باشد در اوج گیری به سمت قله سهل است . راز آرامش کوهنوردان واقعی و آگاه همین است و پاکی و سادگی و صمیمیت آنها نیز از این چشمه آب می خورد . او مدافع صفای تن صفای جان و صفای محیط صفای فکر و ذهن و صفای کردار و گفتار است و می خواهد طبیعت را آنگونه که هست بی آلایش و بکر ببیند و خودش را هم همینطور و دوستانش را هم همینطور و هرچه از او می تراود پاک و بی آلایش باشد پیراسته از هر بیماری روحی و ذهنی و روانی در اوج خیرخواهی و مهر ورزی این شیوه عاشقان طبیعت است بر شما گوارا باد این شراب طهوری که از دست خود رب العالمین می گیرید .

    پاسخ دادن
  • کاظم اسپرهم
    14 ژانویه 2017 در t 7:32 ق.ظ
    Permalink

    فهدیناه النجدین انسان که اصلش روح الهی است که در کالبدخاکی افتاده ویژگیهائی در حیات خود دارد اول اینکه با این ترکیب او در رنج و سختی افتاده است دوم اینکه در راهی قرار گرفته که ناگزیر از پیمودن است در این راه که زیر نظر حضرت رب جل و علی و با حمایتها و هدایتهای او که صبر و مرحمت خود را همراه میدارد اتفاق می افتد به انسان امکاناتی موثر داده اند من جمله دو عین ( چشم یا چشمه ) داده اند که با آن ببیند و یا دو بینش داده اند که با آن درک می کند یا دو چشمه عقل و وحی داده اند که از آنها بهره ببرد و به او نطق و دو لب داده اند که درک خود را بتواند با زبان بازگو کند و یا از زبان خود برای یاری خواستن استفاده کند و یا برای یاد کردن ناظر حکیم و مهربان استفاده کند و مدد خواهد و این امکانات انسان در صعود به نجدین است و نجدین دو بلندی و دو قله ای است که به هم تابیده و در هم پیچیده و در نهایت گردنه ای بین این دو هست که از آن به عقبه یاد می شود انسان باید از این دو بلندی بالارود و از عقبه بگذرد تا وارستگی یابد و از رنجها آزاد گردد فک رقبه انسان در گرو بالا رفتن و صعود به این قله و گذر از این گردنه است شاید این بلندیها کنایه از خیر و شر باشند که اصل آن همان خیر است که شر به آن پیچیده است و هر گامی که در صعود می گذاری خیری جلب و شری را دفع می کنی تا به گردنه برسی و در گردنه بردگی انسان برای غیر به کلی رفع و خالص برای حق و خیر محض می شود اما در هر گام این اتفاق به نسبت آن گام می افتد تا برسد به آخرین گام که در آنجا گردنه رنج و محنت انسان پشت سر گذاشته می شود . حال ای کوهنوردان عاشق آیا شما با فلسفه وجودی انسان همگام نیستید؟ شما بیش از دیگران این صعود را تجربه می کنید اگر با معرفت پای در کوه بگذاری و توجه کامل داشته باشی در هر قدم احساس می کنی که شری را دفع می کنی و خیری را جلب تا به آزادگی برسی و این رنج بی حساب را پشت سر بگذاری اما کار به اینجا ختم نمی شود از آنجا که انسان موجودی اجتماعی است تکلیف اجتماعی هم دارد وقتی کردنه را رد کرد و آزادگی یافت تکلیف به رهبری و رهنمائی دیگران دارد و باید به صبر و استقامت بخواند و به مهربانی دعوت نماید تا همنوعان و همنوردان را هم به قله آزادگی برساند اما چه برسر غافلین می آید آ«ها فرصتها و عمرشان می سوزد و تباه می شوندو در آتشی فرو بسته که راهی به جائی ندارد گرفتار شده و می سوزند و از این همه مواهب صعود و ارتفاع و تعالی بهره نمی برند علیهم نار موصده . حال ای عاشقان طبیعت این عبارتهای قرآنی است که شما را که پای در رکاب نهاده اید و عزم جزم کرده اید رو به قله و رد کردن گردنه می خواند فقط هوشیار باشید و با معرفت گام نهید و تقدس کارتان را در نظر بگیرید مبادا آلودگی بر پوتینهای شما افتد و سنگین شوید و باز مانید بدانید که همواره حضرت رب نظاره گر شماست کافیست بخوانید و مدد یابید .

    پاسخ دادن
  • 27 آوریل 2019 در t 1:18 ق.ظ
    Permalink

    انذار (آگاهی دادن) همنوردان؛

    خطر اصلی که یک کوهنورد را تهدید می‌کند سقوط است زیرا او در حال صعود بوده و رو به سوی سربلندی دارد و هرچه صعود می‌کند دره‌ها و پرتگاه‌های زیر پای او عمیق‌تر می‌شوند و خطر سقوط مهلک‌تر می‌گردد. از این رو دو نیاز اصلی کوهنورد حفیظ و وکیل هستند.

    حفیظ یعنی محافظ و نگهبان و هر چیزی که او را از لغزش مراقبت و مواظبت کند و خطر لغزش را کم و از بین ببرد و او را در تقابل با خطر سقوط یاری رساند و آن نقش باتوم برای کوهنورد است که همواره در دست گرفته و محکم بر زمین فرو می‌برد تا او را از لغزش و سقوط محافظت نماید.

    اما وکیل کیست؟ کسی که کوهنورد به علم و فن، درایت و راهنمائی، تجربه و قدرت رهبری او تکیه و اعتماد می‌کند و به او توکل می‌کند زیرا راه سنگلاخ و پر پیچ و خمی را می‌پیماید و اگر وکیل نباشد در بیراهه‌ها و کجراه‌ها گم و سرگردان می‌شود و بزودی خود را در مخاطره و تهدید می‌یابد و هول می‌کند.

    شاید کوهنوردانی که از جمع گروه جدا شده‌اند چنین حالت و وضعیتی را تجربه کرده باشند. اما وکیل همان نقش رهبر گروه را دارد که سر طناب را در دست دارد و گروه را به پیش می‌برد و هر اتفاقی ناشی از جهل و بی‌تجربگی و فقر و ناتوانی و عجز افراد رخ دهد او برای آن چاره می‌کند و اگر اتفاقاً کسی سُر خورد و لغزید از طریق آن طناب او را از پرت شدن در پرتگاه و هلاکت نجات می‌دهد.

    راه بشر به سمت صعود به کمالات و کمال مطلق است و او حکم کوهنورد را دارد که هرچه تعالی می‌یابد نیازش به حفیظ و وکیل بیشتر می‌شود. مسیر بشر به سمت کمال، توحید است زیرا تمام کمالات در الله جمع است و او یک اِله است و جز او الهی نیست و لغزش در این مسیر همان شرک است و موحدین و مومنین همان کوهنوردان در حال صعودند که حفیظ و وکیل دارند و هرگاه در مخاطره می‌افتند حفیظ و وکیل از پرت شدن در هلاکت آنها را مراقبت و محافظت می‌کنند اما مشرکین کسانی هستند که حتی اگر در راه صعود باشند، چون حفیظ و وکیل ندارند در خطر لغزش و سقوطند و آنچنان این خطر تهدیدشان می‌کند که گاهی در اثر جهالت به قعر دره سقوط می‌کنند.

    حفیظ و وکیل در مجموع همان ولی است و ولایت الهی چتر حفاظت و وکالت بر مومنین گسترده است و آنها را تا قله به سلامت خواهد برد اما مشرکین ولی ندارند یا ولی آنها وقتی کارشان به کفر می‌کشد شیطان است و شیطان در قعر دره نشسته و طناب مشرک را به قعر دره می‌کشد لذا در آیه 107 سوره انعام می‌فرماید ای پیامبر تو برای مشرکین ولی نیستی زیرا نه حفیظ آنها هستی و نه وکیلشان زیرا آنها خود را از طناب توحید جدا ساخته و تک‌رَوی کرده‌اند.

    پس ای عاشق طبیعت و ای همنورد بدان که این باتوم و این طناب را بیهوده در اختیار تو قرار نداده‌اند راهت سربالاست و خطرناک مراقب باتوم و طنابت باش و ولی را از دست نده که سرگردانی و گم شدن و هلاکت در کمین است و فرصت برای نجات وجود ندارد سقوط همان و هلاکت همان.

    پاسخ دادن
  • 25 آگوست 2019 در t 9:37 ق.ظ
    Permalink

    صعود به قله انسانی
    دینی که پیامبر ما بدان مأمور است دین قیم است و بر توحید استوار است یعنی ستایش و پرستش برای الله و نسک یا شیوه زندگی و افعال و رفتار برای الله و زندگی برای الله و مرگ برای الله ، همان الله که جامع جمیع اسماء الهی است همان اسمائی که تمام آفرینش را پرکرده است و هیچ ذره ای نیست که از اسماءالله نباشد همان الله رب العالمین است چون واجد صفات علیاست پس در توحید عبادی باید او را ستایش کرد و در برابر عظمت او کرنش نمود که در رکوع نماز به کرنش می گوئیم سبحان ربی العظیم و بحمده و در مقام ستایش از صفات علیای الهی در سجده می گوئیم سبحان ربی الاعلی و بحمده و می خواهیم ما را بر همان صفات تربیت کند و با همان اسماء عزت بخشد. اما در رفتارمان نام خود را در کلاس رب العالمین می نویسیم تا او ولی ما در تربیت به صفات خود شود و او که بخشنده و بخشایشگر است مارا هم بخشنده و بخشایشگر کند تا آنجا که بتوانیم در قله انسانی ایثار و فداکاری و رهائی از خود بینی و خودخواهی پا به پای شهیدان پرچم بزنیم و توحید ربوبی هم همین است اما چهار قاعده بر ما در این مسیر حاکم است اول اینکه هرچه کنی به خود کنی ولا تکسب نفس الا علیها پس بدانیم که هر کاری می کنیم قبل از آنکه اثر فعلی آن به حساب آید اثر فاعلی آن بر ما ثبت می شود و خود ما را می نویسد و می نگارد دوم تمام سختیهای راه را شخصا متحمل خواهیم شد هیچکس کوله بار دیگری را بر دوش ندارد هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبان خودش ولا تزروا وازرتا وزر اخری و اما سوم اینکه بدانیم همه ی ما بازگشت هم داریم یعنی راه بی بازگشت نیست اما مرجع و بازگشتگاه هر کس به سوی رب خودش است ربی که او را تربیت کرده است و یا او از آن رب تبعیت کرده است اگر رب انسان الله بود که جامع اسماء و صفات عالی بود مرجع او به وجود محض و هستی و هستی بخش است اما اگر از روی توهم رب خود را امور موهومی قرارداد مثلا فلان شخص که خود فاقد کمالات است یا فلان شیء که بهره وجودی چندانی ندارد عاقبت به همان بر می گردد و در همان محدود می شودنفسی که رب خود را سنگ و چوب و مال و منال دنیا قرارداد و تربیتی برای اسماء و صفات الهی نیافت یا مشرک شد و گاهی این و گاهی آن یا عمر و غیرت و انرژی خود را صرف امور پوچ و موهوم تلف کرد بازگشتگاهش هم اوست و محدود به امر موهوم خواهد بود و حظی از هستی و هستی بخش و کمالات او نخواهد برد قوه انسان شدنش صرف سنگ و چوب شدن و یا صرف ذهنیات موهوم خواهد شد و در همان حد بازگشت خواهد کردبه رب خوداما چهارم از آنجا که انسان هسته است و در مسیر پرورش و ناگزیر از داشتن رب ممکن است این اختلاف در گزینش رب در طول حیات او چندان به چشم نیاید ولی در زمان بازگشت خبردار خواهد شد که چه فاصله ها و دره های عمیقی بین او و دیگران وجود دارد ناگاه خواهد دید که عده ای پیروز مندانه بر ستیغ گوه ایستاده اند و او در دره ای عمیق گرفتار است و این سرنوشت ما در این عالم است و چقدر شباهت به سرنوشت کوهنوردان دارد .

    پاسخ دادن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *